اگر یک روز، کاملاً اتفاقی، وارد جایی بشوی که دیگر راه برگشتی از آن وجود نداشته باشد، چه کار میکنی؟
«زن در ریگ روان» از همین موقعیت عجیب و ساده شروع میشود.
جُمپی، مردی که برای پیدا کردن حشرات به منطقهای ساحلی رفته، پس از از دست دادن اتوبوس آخر، شب را در خانهای در دل یک گودال شنی میگذراند. اما صبح، وقتی میخواهد برگردد، متوجه میشود چیزی تغییر کرده است: راه خروجی وجود ندارد.
او در میان شنها، همراه زنی که در آن گودال زندگی میکند، گرفتار شده و از او انتظار میرود هر روز شنهایی را که بیوقفه به داخل خانه میریزند، کنار بزند.
اما مسئله فقط گیر افتادن در یک گودال نیست.
هرچه داستان جلوتر میرود، سؤالهای عجیبتری شکل میگیرند:
اگر آزادی را از تو بگیرند، دقیقاً چه چیزی در تو باقی میماند؟
اما قرار نیست در این بوککلاب فقط درباره «داستان چه شد؟» حرف بزنیم.
میخواهیم ببینیم چرا این داستان تا این اندازه آزاردهنده و در عین حال جذاب است؛ رابطهی جُمپی با زن را بررسی کنیم؛ درباره مفهوم آزادی و اسارت حرف بزنیم؛ ببینیم شن در کتاب چه معنایی پیدا میکند؛ و درباره این سؤال بحث کنیم که آیا آدمی میتواند در شرایطی که انتخابهایش محدود شده، باز هم برای خودش معنا و هویت بسازد.
مهمتر از همه، قرار است درباره برداشتهای متفاوت خودمان از کتاب حرف بزنیم و به این واسطه به یک دیگر و خودمون بیشتر نزدیک بشیم!
ما پیش از هرجایی توی خونه یک تعداد صفحات مشخص رو میخونیم و تا پایان جلسه چهارم کتاب رو تموممیکنیم.
توی هرجلسه تا جایی که کتاب رو خوندیم دربارهش حرف میزنیم و نظرات همدیگر رو میشنویم.
اینجا از اون بوک کلاب هایی نبست که فقط یکنفر گفتگو کنه بقیه تماشا! ما اینجا باهم در پی ساخت معنا و برداشت های شخصیم گفتگو میکنیم.
رفتی تجربه ات چطور بود؟امتیازت به بقیه برای تصمیمگیری کمک میکند
د
نظرات (۰)
در حال بارگذاری نظرات...
برای مشاهده نظرات و امتیاز دادن به ایونت اول وارد شوید.ورود
نظرات (۰)
در حال بارگذاری نظرات...